ميخانه
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٩  

شبی را بی می و معشوق به دشواری سحر کردم

در آن شب شگوه ها ازدوست با خون جگر کردم

خريدم  کنج  خلوت  را برای  روز تنهايی

که با حال  پريشانم  به ميخانه  گذر کردم

به  مينای  رقيبانم  فشاندم  درد شاهانه

ولی خودازمی وساقی درآن حالت حذرکردم

چو مست می شدند ياران شدم فارق ز عياران

ز برق چشم مه رويان احساس  خطر کردم

ميان جمع  مه رويان  پری رويی سيه مو بود

شدم  مدهوش مينايش  درون  او سفر کردم

نشستم  در کنار او شدم  مدهوش  خال او

دلم در اختيار او ، زين حالت  گذر کردم

سخن ازچين وماچين بود،گه ازخسرووشيرين بود

شب تلخم چه شيرين شد،بسی شور و شررکردم

 مرا مينای شهلايش ببرد هوش از سر وچشمان

ندانستم  که خوابم  يا  به  روياها  سفر کردم

منور روی ماه  او ،  به  مصداق  مه  کامل

تو گويی زين ره خاکی به افلاکان سفر کردم

جمالش فخر برليلی ، کمالش بر زليخا داشت

من مجنون  يوسف وار پرهيز از خطر کردم

                                                       ( ميفروش )


کلمات کلیدی: